محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

462

مخزن الأدوية ( ط . ج )

گوشت و سركه و ادويه خوشبو به قدر حاجت مهرّا پخته با عسل و يا شكر چاشنى داده و قدرى زعفران در آخر اضافه كرده از ديگ برآورند و تناول نمايند . سكبينج به فتح سين و سكون كاف و كسر باى موحده و سكون ياى مثناة تحتانيه و فتح نون و جيم معرب از سكبينه فارسى است و به يونانى ساغافيون و به هندى كندل نامند . ماهيت آن : صمغ نباتى است در شكل شبيه به خيار و بهترين آن صافى بيرون سرخ و يا زرد و اندرون سفيد با رطوبت ظاهر است كه بوى آن ما بين بوى حلتيت و قنه و حريف باشد و از ماه كه اسم موضعى است قريب به اصفهان آورده باشند و گويند قنه چون كهنه شود مستحيل به سكبينج مىگردد و فرق ميان ايشان رنگ اندرون سكبينج سفيد است به خلاف قنه و اين صمغ را از نزديك برگ آن مىگيرند به زدن تيغ بر ساق آن و قوّت آن تا بيست سال باقى مىماند و گفته‌اند دو نوع مىباشد و هر دو جيّداند . طبيعت آن : در سيّم گرم و خشك و بعضى خشكى آن را در دويّم دانسته‌اند و اين اصح است . افعال و خواص آن : مسخن و ملطف و جالى و محلل رياح و قولنج و اورام صلبه و طحال و غير اينها و مسهل ماء اصفر و بلغم غليظ و لزج و جاذب آن از عمق بدن و مفاصل كه به آنها چسبيده باشند و با قوّت ترياقيه و مصلح ادويه مسهله و مانع نكايت آنها و قاطع فضول غليظه سينه و ريه و مسكن درد آن و درد مفاصل و ظهر و وركين و طحال و نقرس و مغص و قاتل اقسام كرم معده و جنين و مخرج آن و مدر بول و حيض . * اعضاء الراس * آشاميدن آن جهت امراض بارده بلغميه و اعصاب و برودت آنها و صداع بارد و صرع و فالج كه حس و حركت در آن زايل شده باشد و جهت اوجاع مفاصل و سعوط آن جهت صداع و صرع بارد بلغمى . * اعضاء الصدر و النفض و الحميات و غيرها * آشاميدن آن جهت تنقيه صدر و استسقا و اسهال ماء اصفر و اخراج سنگ گرده و مثانه و حميات بلغميه و سوداويه دايره و قولنج بلغمى و ريحى و بواسير و رياح آن و برودت كبد و امعا و مقعده و رحم و تحليل خنازير و تقويت باه و به دستور ضماد و حمول و حقنه و بخور آن به حسب هر مرضى از امراض مذكوره و آشاميدن يك دانگ آن تا نيم درم و تا يك درم جهت اصلاح ادويه مسهله و منع اذيت آنها از اعضا و با شراب جهت نهش عقرب و هوام قتاله و با عسل جهت تقويت باه و قولنج و ادرار طمث و اخراج جنين . * العين * اكتحال آن بهترين ادويه است از براى نزول آب در چشم و ظلمت حادث از اخلاط غليظه و با سركه جهت شعيره و استنشاق رايحه آن با سركه جهت صرع و غشى عارض از اختناق رحم و به دستور بخور آن و فرزجه آلوده آن به پشم پاره جهت احتباس حيض و احتقان آن جهت بواسير و دفع رياح آن و تقويت باه و وجع ورك و ظهر و ضماد آن با سركه جهت جذب خار و پيكان از اعضا و تعقد عصب و بواسير و عرق النساء و التيام عضل مقطوع و تحليل خنازير و سلعه و ازاله آثار جلد و گزيدگى عقرب و هوام ديگر نافع و دستور حل آن مانند حل حلتيت است در روغن بادام تلخ و با آب گندنا و يا سداب و با نان گرم كه در جوف آن گذارند تا آنكه نرم گردد و استعمال آن مبرودين را نافع و مضر محرورين و مورث اورام باطنى و مشتعل حرارت غريزى و مضر مثانه و گرده و مصلح آن كثيرا . مقدار شربت آن : تا يك درم . بدل آن : قنه و گويند در رفع سموم راتيانج است . سكر به ضم سين و فتح كاف مشدده و راى مهمله به فارسى شكر به شين معجمه و به هندى به لغت اشلوك سركرا و شكر سرخ مايل به زعفرانى را كندوره و سرخ مايل به سياهى را بوره و به لغت معروف بنگاله شكر سفيد را چينى و به هندى كهاند و شكر ترى و بوره و شكر سرخ مايل به سياهى را كر نامند . ماهيت آن : عصاره نيشكر است و آن شبيه به نى است و ليكن غير مجوف و شاداب و سفيد و سرخ مىباشد . منبت آن اكثر بلاد هند و مصر و چين و بتاويه و در خوزستان در عمان نيز و شكر سفيد از سفيد آن و سرخ از سرخ آن به عمل مىآورند بدين نحو كه قصب آن را گرفته مقشر نموده آب آن را گرفته به چرخ و يا به كوبيدن و آن آب را طبخ مىنمايند تا منعقد گردد و در بعضى اماكن قصب آن خوب و نرم و نازك و بلند و در بعضى اماكن سخت و كم آب مىشود و شكر سفيد را چون با آب حل كنند و خوب تصفيه نمايند به طبخ داخل نمودن شير و يا سفيده بيضه مرغ و منعقد سازند در قالب شيشه و يا غير آن و در آن چوبهاى باريك تراشيده گذارند و يا به ريسمان ريزند و بگذارند تا منعقد گردد و مره بعد اخرى يعنى هر مرتبه آنچه از شيره آن انعقاد نيافته باشد باز به قوام آورده در آن قالب ريزند تا هر مقدار كه خواهند و يا آنكه قالب پر گردد آن را سكر سليمانى و به فارسى نبات نامند و اگر در تصفيه آن زياده مبالغه نمايند و كمال تصفيه آن آنست كه عند الطبخ و جوش ديگر چرك و كف بر سر نياورد و در قالب شيشه ريزند آن را نبات قرارى و سنجرى خوانند و اگر بعد از تصفيه در حين انعقاد بر آن كف شير يا سفيده بيضه مرغ زنند و به كفچه بسيار بر هم زنند تا منعقد گردد و به ريسمان كشند آن را فانيذ خزايى و سنجرى گويند و اگر آن را به